نشستم و ساعتها نوشتم.
نوشتم و نوشتم و نوشتم و ...
به کاغذم نگاه کردم:
سفید بود!!!
اولین جواب: اصلا در این دنیا (بر فرض که دنیای دیگری هم باشه) هیچ وقت نمیشه در مورد هیچ مسئله ای به اطمینان ۱۰۰٪ رسید! بهتره بی خیال قضیه شی!!!
دومین جواب: در این دنیا (حتما دنیای دیگر هست) تنها با کمک وحی میتوان به شناخت درست و با اطمینانی از مسائلی از این قبیل دست یافت!!!
....
صدمین جواب: در ابتدا کائوس بود تا آنکه قدرتی که حتی نامش را نمیدانیم ادامه بی نظمی را نپسندید و با اشارتی عناصر را از یکدیگر جدا ساخت. اورانوس و مایا را پدید آورد ... (یه کم بیش از حد قدیمی و پوسیده و فانتزی. تکراری، متعلق به یونان باستان)
....
هزارمین جواب: باز هم قدیمیه ولی فرق میکنه. شکافی بود و سرزمین یخ زده ای و سرزمین آتشی و دوازده رودخانه جاری. ابرها برخاستند و از قطرات آب غولی پدید آمد و دوشیزگانی و... سه برادر در کنار دریا میرفتند که دو کنده درخت دیدند. از یکی مرد و از دیگری زن را آفریدند. آخرش هم قرار شد که همه با هم کشته بشن!!!
....
۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹........... جواب دیگه هم میشه ردیف کرد.
حالا یکی به من بگه انسان یعنی چی؟؟؟
میدونم که خیلی براتون غیر قابل تحمل و اعصاب خرد کن بودم. ولی به هر حال این چیزیست که من هستم و از آن هم گریزی نیست. دیگه تموم شد. دیگه قصد ندارم چیزی بنویسم. فقط به عنوان هدیه خداحافظی این دوبیتی خیام رو براتون مینوسم:
از شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند به تنگنای زندان وجود؟
ای کاش سوی عدم دری یافتمی
بدرود دوستان.
نقطه پایان
اینبار فقط به یه مناسبتی که دوستان نزدیک خبر دارند، چند بیت از یکی از شعرهای سعدی معاصر یعنی مرحوم رهی معیری رو براتون مینویسم:
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی/ نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی/ نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی/ ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی/ به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
بدرود
توی این پست قصد دارم از کسانی که به بلاگ من سر میزنند یه سوال بپرسم و امیدوارم که صادقانه جواب بدن:
پیش خودتون فکر کنید، اگر همین امروز، همین الان خودتون رو بکشید، چه اتفاقی میافته؟
یه نفر دیگه هم خودکشی میکنه؟ یه نفر دیگه از غصه میمیره؟ یه ختم براتون سر هم بندی میکنند و بعدش زندگیشون به روال عادی برمیگرده؟ حتی همین اتفاق هم نمیافته؟ چی میشه؟؟؟
بدرود
با ذکر این گفته مرحوم اخوان که:" بعضی از اشعار ایشان (خودتون میفهمید کی رو میگه) خوب است، ولی خدا بیامرز نقاش خوبی بود"
چشمها را دیگر نباید شست،
باید کشت.
بدرود.
درود دوستان،
سال نوتون مبارک. این هم اولین پست سال جدید:
وقتی که درد و رنج،
از هر دری که به سویم گشوده بود،
از هر رهی که به رویم نموده بود،
آوار گشت بر سر و بر قلب و روح من،
فریاد فتح کشید،
از جان بد نهاد:
«ای مرد! نبودت ره دیگر جز آنکه من،
آغوش سرد خویشتن بگشایم برابرت،
در خویش غرقه سازم و روحت بسایم و جانت کنم تباه»
پرسیدمش:«مگرم چیست جرم و خبط؟
هرگز نکرده ام جنایتی اندر تمام عمر»
با خنده ای که دلم را همی فسرد،
با حالتی که تو گویی،
زهر غم و فسوس به رگهام می فشرد،
پاسخ بداد:
«جرم تو خود بود این بودن و وجود،
جرمی عظیم بود،
در آن زمان که پای بر این دهر و این زمین،
بگذاشتی و لیک بدان از همان دمی،
کاغاز راه تو بد در زمین «او»،
من در پی شکار تو بودم»
دیگر توان نبود استدنم در برابرش،
زانو زدم،
با هر چه توش و توان بود در تنم،
گفتم:«ولی همه گویند آنکه «او»،
از بهر نیک بودن و فیضش و رحمتش،
خلقم نمود،
تا نعمتم دهد و من هم پرستمش و توشه بر کنم»
دیگر فقط صدای خنده او بود و هیچ و هیچ:
«احمق شدی،
«او» خلق می نمود شما را برای من،
هرگز حقیقت تلخ وجود را،
ننموده اید درک»
آتش گرفتم از این ظلم بیکران،
هرگز مباد آنکه مرا زابتدای عمر،
مانند لقمه ای به دهان تو آفرید،
هرگز مباد آنکه دل پر خروش من،
اندر مقابل تو،
بر سینه اش خزید،
با هر چه توش و توان هست باقیم،
خنجر به قلب سیه روز میزنم،
اینک منم که خنده فتحم بود به لب،
آزاد گشته ام،
تسلیم غم نگشتم و جانم تبه نشد،
من پاکتر بشر این جهان شدم!!!
برگها میخشکند،
شاخه ها مینالند،
ابرها میگریند،
مردم از عشق تهی،
گریه کن لیلا جان،
گریه ات آتش به جانم میزند لیلا،
لیک ترسم بار غم فرسوده ات خواهد،
و تو را مثل بهار ناگوار عمر من،
پژمرده و افسرده ات سازد،
سر به روی شانه ام بگذار و سیل،
از دو چشمان زلال و پاک و معصومت،
بر فراز شانه ام میبار،
از دو چشم پر نم و غم بار،
آه، لیلا،
در جهان کوچک من،
آنچه پاک و نیک مانده،
وآنچه ارزد غصه خوردن،
رنج بردن،
آن تویی،
گر چه بر دستانم،
تاب نبود جز ستردن اشکهایت را،
لیک یاد شعر آن شاعر دلم را قرص میدارد،
«مرغ شب آمد و در لانه تاریک خزید،
نغمه اش را به دلم هدیه کند بال نسیم،
آه... بگذار که داغ دل من تازه شود،
روح را نغمه همدرد فتوحیست عظیم»
آخر قصه من،
آخر قصه تو،
آخر قصه ما نزدیک است،
کاشکی قصه تو،
لا اقل،
نیک سرانجام بود،
برگها میرویند،
شاخه ها میخندند،
ابرها میبارند،
مردم از عشق تهی،
گریه کن لیلا جان،
گریه کن لیلا جان.
درود دوستان
سال نو رو به همه تون تبریک میگم. این شعر رو هم بخونید و نظر بدید. این طور که بوش میاد من در طول عید به نت دسترسی ندارم ولی به هر حال یه جوری، شده از کافی نت، میام و نظرها رو میخونم و شاید هم جواب دادم. پاینده باشید.
بدرود
میدونم که خیلی تعجب کردید از دیدن این اسم برای این پست جدید، ولی دیدم که بهتره یه کمی هم... آره دیگه! راستش این دعایی که اینجا مینویسم رو از یه قسمتی از یکی از نوشته های شریعتی آوردم. ظاهرا اصل این متن خیلی طولانی تر از این حرفهاست ولی من همین مقدارش رو مینویسم و امیدوارم کافی باشه:
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، به دینداران ما دین، و به مومنان ما روشنائی، و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت (به نظرم هویت بهتره) و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما نیز عقیده (واقعا خیلی بهش نیاز داریم) و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به نشستگان ما قیام، و به خاموشان ما فریاد (فریاد) و به نویسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به مبلغان ما حقیقت (خیلی مهمه) و به حسودان ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به فرقه های ما وحدت، و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.
نمیدونم خوشتون اومد یا نه، ولی به نظرم این مطلب مناسبترین مطلبی اومد که این بار برای وبلاگ داشتم.
بدرود